سازشناسی
تقویم تاریخ
تولد اردشیر كامكار ( - 1341) نوازنده كمانچه
عضـویت در خبـرنامه
نـام :
رایانامه :
نظـر سنجـی
شما مخاطب کدام بخش موسیقایی سایت هستید



آمـار بـازدید کننـدگان
بازدیدهای امروز : 159
بازدیدهای دیروز : 41
کل بـازدیـدها: 1742831
پژمان پارسایی

نکاتی درباره فرهنگ نگاری (2)

نحوه‌تعریف درفرهنگ‌ها:

 

تعریف در فرهنگ ها سه صورت دارد: 1. مترادف 2. عبارت 3. بافت .

در فرهنگی، تعریف «شجاع» به این صورت آمده: « دارای شجاعت، بی باک و دلیر». در این تعریف مترادفی ، معنی «شجاع»  موکول می شود به معنی «شجاعت» و بعد هم به دو مترادف «بی باک» و «دلیر». «شجاعت» را هم گفته است: «دلیری و بی باکی». ببینید هیچ چیزی حل نمی­ شود. «شجاع» معلوم نیست چگونه صفتی است؛ در مورد «شجاع» فقط گفته است «دارای شجاعت»، بعد هم گفته مترادف «بی باک و دلیر» است. عیبی ندارد که بگوییم «دارای شجاعت» به شرط اینکه «شجاعت» تعریف بشود. وقتی به تعریف «شجاعت» می رسیم، می بینیم باز همان بازی است؛ «دلیری و بی باکی و نترسی». بنابراین، این تعریف قدیمی­ ترین و بی­ فایده­ ترین نوع تعریف است. فرهنگ فارسی سخن از این نوع تعریف قدری فراتر رفته و گفته «آن که از چیزی یا کسی نمی­ ترسد». به این تعریف، تعریف عبارتی می­ گوییم. فرهنگ­ های سخن و فارسی امروزعمدتا از تعریف عبارتی استفاده کرده­ اند. تعریف بافتی، تعریفی است که به یك سناریو نیاز دارد. مثلا به این صورت: «وقتی به کسی شجاع می­ گویند، منظور این است که او در شرایط دشوار و خطرناک ترسی به خود راه نمی دهد». این تعریف نسبتا بی عیب است. حالا این سه تعریف وجود دارد: تعریف اول آسان­تر و بی­ فایده تر؛ تعریف دوم نسبتا مفیدتر؛ تعریف سوم تقریبا از همه کارآمدتر است ولی وقت و جا می­ گیرد. فرهنگ انگلیسی به انگلیسی کالینز کوبیلد اولین بار از این شیوه استفاده کرده است.

 

6.تحول معنایی

 

یکی دیگر از مسائلی که در فرهنگ­ نویسی به آن برمی­ خوریم تحول معنایی است؛ یعنی اینکه کلمه در قدیم یك معنی داشته است و حالا یك معنی دیگر. این نوع کلمات بسیار زیاد هستند. چه کار باید کرد؟ چند تا مثال برای تحول معنایی برایتان می زنم؛ مثلا «شبستان» در قدیم به «حرمسرا» و الان به «بخشی از مسجد» می ­گویند. فارسی­ زبانان، امروز شبستان را به معنی حرمسرا نمی­ فهمند. «نگران» یعنی بیننده: «ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد»، یعنی ببین، ولی امروز یعنی دل­واپس: «نگرانم دیر کرده»؛ «نگران بچه ­اش است». در افغانستان به آدم ناظر، نگران می گویند، مثلا به کسی که توی قطار می­آید و بلیت­ ها را کنترل می­ کند می­ گویند«آقای نگران». انتشارات فرهنگ معاصر هم فرهنگی چاپ کرده شامل کلماتی که در فارسی و افغانی هر دو به کار می­ روند ولی معنای آنها متفاوت است. اما کلمات چگونه می­ مانند ولی محتوایشان عوض می شود؟ مثلا «چوب لباسی». آن چیزی که از خشك شویی می­ گیریم چوب نیست بلکه یك میله فلزی است که روی آن یك تکه پلاستیك کشیده اند ولی ما هنوز به آن «چوب لباسی» می­ گوییم. «یخچال» برای نسل جدید همان دستگاه الکتریکی است که در خانه هاست. در قدیم، عبارت بود از گودالی که زمستان در آن آب می­ ریختند و یخ می­ بست و با پوشال روی آن را می­ پوشاندند و در تابستان تکه تکه می­ کردند، بار الاغ می­ گذاشتند و در خانه­ ها می­ فروختند. «یخچال» یعنی «چاله یخ، گودال یخ». بنابراین کلمه یخچال مانده است ولی محتوای معنایی آن عوض شده است. از همین چند تا مثال می­ توان دریافت چگونه معنی کلمات عوض می­ شوند. فرهنگ نویسان در مقابل این مسئله چه کار باید کنند؟ همه را بیاوریم، ردیف کنیم یا نیاوریم و فقط امروزی­ها را بیاوریم؟ بستگی دارد که چه فرهنگی می­ نویسیم. اگر فرهنگی برای کاربران امروز می­ نویسیم، معنی «یخچال» همین دستگاه الکتریکی است. اگر فرهنگ تاریخی می­ نویسیم باید تمام معناهای آن را بیاوریم، ولی باید بگوییم که کدام­ها قدیمی­ ترند و کدام­ ها امروزی­ تر،والا آنچنان آشوبی به وجود می­ آید که نگو. در این باره مثالی می­ آورم تا ببینید اگر به این تحول معنایی اهمیت ندهیم و همه را دنبال هم بنویسیم، چه آشوبی به وجود می آید. در فرهنگ فارسی معین معانی «طویله» این گونه آمده است: «طویله: 1. مؤنث طویل، زن درازبالا 2. رشته 3. رشتة گردنبند (مثل طویله لؤلؤ) 4. رسنی که پای چارپایان را بدان بندند (هیچکدام از اینها در فارسی امروز به کار نمی­ رود) 5. اصطبل، آخور 6. قطار (طویله خر= قطار خران)». خوب توجه کنید، غیر از اولی، که من مشکوکم اصلا در عربی به معنی «زن درازبالا» به کار می­رود یا نه، معناهای بعدی همه در فارسی آمده است منتها هرکدام در یك دوره­ ای. معنای شمارة 5 محل ایراد است، برای اینکه «اصطبل» معادل «طویله» نیست، اصطبل «طویله اسبان» است و «اصطبل» با «طویله» از نظر منطقی رابطه اعم و اخص دارد، یعنی طویله لغتی عام­تر از اصطبل است. آخور هم با طویله از نظر منطقی نسبت کل به جز دارد، یعنی اینکه «آخور» بخشی از یك «طویله» است و خود «طویله» نیست. جالب این است که از تمام معانی فقط معنی 5 به معنی «طویله» نزدیك است و آن هم اشتباه است. پس در این فرهنگ، وقتی به معانی «طویله» نگاه می کنیم، هیچ نمی­ فهمیم که طویله در فارسی امروز یعنی چه. اما فرهنگی که درباره فارسی معاصر است مانند فرهنگ فارسی امروز می­ گوید «طویله» یعنی «محلی که دام­ها را در آن جا می­ دهند» بعد هم اضافه می­ کند (از قبیل خر، گاو، اسب و غیره). این معنی امروز «طویله» است، و نه چیزی دیگر. تمام معانی که استاد معین آورده گمراه کننده است، چون مشخص نیست کدام از اینها مال فارسی امروز است و کدام مال گذشته. فرهنگ سخن، که ادعا نمی­ کند یك فرهنگ معاصر امروز است، شیوه خوبی دارد. بعضی از معانی فرهنگ فارسی معین را هم آورده است ولی این گونه:«1. محل نگهداری دام­ها (جالب است، این معنای امروزش است و همان­طور که گفتیم شیوه سخن، عبارتی است) 2. رشته گردنبندی از مروارید و غیره (ولی فوراً زیرش نوشته «قدیمی»، تا ما فکر نکنیم که امروز به گردن بند می­ گویند طویله ) 3. رشته ای که پای چارپایان را با آن می­ بندند» (و فوری زیرش نوشته است «قدیمی»)؛ این یعنی این که از نظر زبان شناسی آن معنی اول که بی نشان است معنای امروزش است. آنهایی که نشان­ دار هستند قدیمی می­ باشند و معلوم است که امروز به کار نمی­ روند و این بهترین شیوه برای فرهنگ تاریخی است. اگر دقیق­ تر بخواهیم کار کنیم، بهتر است قرن را در مورد قدیمی­ ها ذکر کنیم، ولی فرهنگ سخن به ذکر قدیمی اکتفا کرده و به نظر من کافی است. پس نتیجه می­ گیریم، معانی کلمات در طول تاریخ عوض می­ شوند و این امری انکارناپذیر است. حالا ما به عنوان فرهنگ نویس، با این تغییر معانی چه بکنیم؟ من پیشنهاد می­ کنم که معانی امروز را به صورت بی­ نشان ضبط کنیم و آنهایی که قدیمی هستند را مشخص کنیم که قدیمی­ اند و بسته به این که با چه درجه از دقت بخواهیم کار بکنیم، باید بگوییم هر معنی در چه قرونی به کار رفته است و از چه قرنی به بعد به  کار نرفته. مثلا به معنی «شوخ» نگاه کنید در فرهنگ سخن؛ خیلی خوب گفته است که چگونه معنی «شوخ» متحول شده است.

7.مترادف:

 

در فرهنگ ­ها، گاه دیده می­ شود که دو کلمه را مترادف یا هم معنا تعریف می ­کنند: مثلا مقابل «مشکی» می­ نویسند «سیاه». از دیدگاه زبان­ شناسی، وقتی دوکلمه می­ توانند مترادف یا هم معنا باشند که در همه جا، در همه بافت­ها و در همه موقعیت­ ها، بدون کم و کاست، به جای هم به کار روند. از آنجا که شاید هیچ دو کلمه­ ای یافت نشوند که همه جا، در همه بافت­ ها و در همه موقعیت­ ها، بدون کم و کاست، بتوانند به جای هم به کار روند، نتیجه­ ای که می­توان گرفت این است که نه­ تنها در زبان فارسی، بلکه در هیچ زبانی کلمات مترادف یا هم معنا وجود ندارد. بنابراین، تصوری که برخی از فرهنگ نویسان درباره مترادف بودن کلمات ایجاد می­ کنند، گمراه کننده است.بد نیست به بررسی مثالی بپردازیم. در بعضی از فرهنگ­های فارسی، وقتی «مشکی» را تعریف می­ کنند، می­ نویسند «مشکی، سیاه» یعنی مشکی و سیاه هم معنا هستند. نخست توجه داشته باشیم که «مشکی» هم به عنوان اسم به کار می­ رود (یعنی رنگ مشکی، لباس مشکی) و هم به عنوان صفت (مانند موی مشکی) و باید هنگام بحث درباره این کلمه به تفاوت دو مقوله توجه داشت. وقتی به «مشکی» به عنوان اسم فکر می­ کنیم، می بینیم تقریبا هیچ جا مشکی و سیاه مترادف نیستند. مثلا می­ گوییم: «به مناسبت فوت خواهرزاده­ اش سیاه پوشیده بود» ولی نمی گوییم ... «مشکی پوشیده بود». یا می­ گوییم: «چقدر مشکی بهت می آید»، ولی نمی­ گوییم «چقدر سیاه بهت می آید». پس اگر «مشکی» و «سیاه» (به عنوان اسم) نتوانند به جای هم به کار بروند، باید نتیجه گرفت که مترادف یا هم معنا نیستند، و هم معنا دانستن آنها در فرهنگ­ ها مایه گمراهی مراجعه کننده­ ای است که به این حرف اعتماد می­ کند و سعی می­ کند آنها را به جای هم به کار ببرد.اکنون به «مشکی» و «سیاه» به عنوان صفت توجه کنید. تنها در مواردی معدود شما می­ توانید مشکی و سیاه را مترادف هم به کار ببرید، که آن موارد هم بیشتر مربوط به لباس است:  مثلا می­ توان گفت: چادر مشکی یا چادر سیاه، روسری مشکی یا روسری سیاه؛ نیز می­ توان گفت: موی سیاه یا موی مشکی. ولی باید گفت: «چشم سیاه» و «چشم و ابروی مشکی» و نه برعکس. توجه داشته باشید که حتی در موارد نادری که صفت مشکی و صفت سیاه می­ توانند به جای هم به کار روند، انتخاب کاربران یکسان نیست: بعضی از فارسی­ زبانان خودشان یکی از آنها را به کار می­ برند، ولی کاربرد آن دیگر را نیز نامتعارف نمی دانند. از سوی دیگر، با آنکه صفت مشکی از قدیم به کار رفته، مثلا فردوسی می گوید: اگر غم ز دریا است خشکی کنیم/ همه چادر خاک مشکی کنیم (به نقل از فرهنگ سخن)، کاربرد ِ صفت مشکی برای لباس امروز شیك تر و مدرن تر از سیاه است. مثلا مادران ما می­ گفتند: «چادر سیاه» ولی امروزه دختران شان ترجیح می دهند بگویند «چادر مشکی». دامنه کاربرد «مشکی» به جای «سیاه» به همین خاتمه می­ یابد، در حالی که تعداد بی شماری ترکیب صفت و موصوف در فارسی وجود دارد که فقط «سیاه» می ­تواند در آنها به کار برود، مانند مثال­ های زیر: بازار سیاه، طلای سیاه، فلفل سیاه (فلفل هندی سیاه و خال مهرویان سیاه..)، تخته سیاه، (در هواپیما) جعبه سیاه، روزگار سیاه، جگر سیاه، آفریقای سیاه و بسیاری دیگر. علاوه بر این، تعداد بی شماری صفت و موصوف مقلوب در فارسی هست که در آنها صفت «سیاه» یا «سیه» قبل از موصوف قرار می­ گیرد و هیچگاه نمی­ توان «مشکی» به جای آنها به کار برد، مانند مثال­ های زیر:سیاه ­زخم، سیاه­ پوست، سیاه­ چاله، سیاه­ بازی، سیاه­ کاری و بسیاری دیگر. نیز تعداد زیادی صفت­ های مرکب هست که به همین شیوه ساخته شده­ اند، مانند مثال­ های زیر: سیاه­ بخت، سیاه­ مست و سیه­ روی (تا سیه­ روی شود هر که در او غش باشد). در کاربرد فعلی نیز نمی­ توان جای «مشکی» و «سیاه» را عوض کرد. مثلا می­ گوییم: «این کلمه را سیاه کن» ولی نمی­ گوییم «این کلمه را مشکی کن». ما در اینجا درباره «مشکی» و «سیاه» به تفضیل بحث کردیم تا جای شکی باقی نماند که مترادف یا هم معنا خواندن دو کلمه نه تنها نادرست بلکه برای کاربران گمراه­ کننده است.

مثالی دیگر را در نظر بگیرید. می­ گویند «خوب» و «نیك» مترادف یا هم معنا هستند؛ ما هر روز بارها از دوستان و آشنایان می­ پرسیم «خوبی؟» یا «حالت خوبه؟»، «بچه هاخوبند؟»... ولی آیا می­ توانیم به جای این عبارت­ ها بگوییم «نیکی؟»، «حالت نیکه؟»، «بچه ها نیکند؟»؟ اگر نمی­ توانیم، پس «نیك» و «خوب» مترادف یا هم معنا نیستند.

 

8.متضاد:

 

همان مشکلی که فرهنگ نویسان در تعریف «مترادف» یا «هم معنا» با آن مواجه هستند در  مورد«متضاد» نیز با آن روبرو هستند. مثلا فرهنگ سخن «متضاد» را چنین تعریف می­ کند: «ویژگی دو واژه که از نظر معنی ضد یکدیگر باشند، مانند زشت و زیبا، بلند و کوتاه...». این فرهنگ، در تعریف «زشت» می­ نویسد: «...مقـ ِ زیبا...» یعنی مقابل یا ضد «زیبا». همانطور که در مورد مترادف ها گفتیم، اینجا هم دو کلمه موقعی می­ توانند متضاد هم باشند که همه جا، در همه بافت­ ها و در همه موقعیت­ ها، بدون کم و کاست، در تضاد معنایی با هم باشند. از آنجا که هیچ دو کلمه­ ای یافت نمی­ شوند که از این ویژگی فراگیر بهره­ مند باشند، می­ توان نتیجه گرفت که نه­ تنها در زبان فارسی، بلکه در هیچ زبانی کلمات متضاد وجود ندارند. بنابراین، تصوری که برخی از فرهنگ نویسان درباره کلمات متضاد ایجاد می کنند نه تنها نادرست بلکه گمراه کننده است. بد نیست به بررسی چند مثال بپردازیم. اول با «بلند» و «کوتاه» شروع می کنیم: «از بخت بلند مسافران هواپیما، چاشنی بمب عمل نکرد و مسافران جان سالم به در بردند» حال فرض کنید چاشنی بمب عمل کرده بود و همة مسافران جان خود را ازدست داده بودند. در این صورت در فارسی نمی­ شد گفت: «از بخت کوتاه مسافران...». شادروان کریم امامی، کتابی نوشته است با عنوان از پست و بلند ترجمه. امامی این­قدر به زبان فارسی وقوف داشت که در فارسی نمی­ شود گفت: « از کوتاه و بلند ترجمه».در فارسی می­ شود گفت: قله بلند فلان کوه؛ اما نمی­ شود گفت: قله کوتاه فلان کوه. در فارسی درباره کسی می­ توان گفت: «بلند همت است» (همت بلند دار که مردان روزگار/ از همت بلند

به جایی رسیده اند)، ولی نمی شود گفت: «کوتاه همت است».حالا چند مثال هم برای متضاد نبودن «زشت» و «زیبا». ما در فارسی «هنرهای زیبا» داریم ولی «هنرهای زشت» نداریم. آدم «زیباپسند» بسیار داریم، ولی آدم « زشت پسند» نداریم. درد دل آن تصنیف ساز که می­ گوید: «زیبای زمانه تویی» را می­ فهمیم، ولی اگر می گفت «زشت زمانه تویی» نمی فهمیدیم.اگر کسی به بچه ای بگوید زشت است آدم تو روی بزرگتر بایستد» کاملاحرف معقولی به نظر می­رسد، ولی اگر می­ گفت «زیباست اگر آدم تو روی بزرگتر نایستد» حیرت می­ کردیم که چرا این جوری حرف می­ زند. جالب تر از همه این که «زیبایی شناسی» داریم، ولی «زشتی شناسی» نداریم.در فرهنگ معین و در فرهنگ فارسی امروز نیز «متضاد» همین گونه تعریف شده است، با این تفاوت که معین از «متضاد» کلمه متضاد را اراده می­ کند و برای تعریف خود هم مثالی ارائه نمی­ کند.همانطور که در مورد مترادف­ ها گفتیم، مطرح کردن بحث «متضاد» در فرهنگ­ ها نه تنها نادرست است، بلکه باعث گمراهی کاربرانی می شود که حرف فرهنگ نویسان را باور می­ کنند و سعی می­ کنند «متضاد»ها را در معنای عکس یکدیگر به کار برند.پایان

بخش اول



تاریخ تهیه: ۱۳۹۲/۰۶/۲۷