تقویم تاریخ
تولد اردشیر كامكار ( - 1341) نوازنده كمانچه
عضـویت در خبـرنامه
نـام :
رایانامه :
نظـر سنجـی
شما مخاطب کدام بخش موسیقایی سایت هستید



آمـار بـازدید کننـدگان
بازدیدهای امروز : 140
بازدیدهای دیروز : 41
کل بـازدیـدها: 1742812
پژمان پارسایی

نکاتی درباره فرهنگ نگاری(1)

 

1.فرق «واژگان» و «فرهنگ»،

فرهنگ کتابی است منعکس کننده واژگان ذهنی. نکته دیگر آرایش واژگان است، یعنی واژگانی که در ذهن داریم به صورت فرهنگ مرتب نشده، بلکه به شکل حوزه­ های معنایی در ذهن نگهداری می شود. مثلا یك مجموعه معنایی مثل «بانك، سفته، برات، اعتبار»، معمولا در ذهن با همدیگر هستند ولی فرهنگ، بنا به ضرورت، الفبایی است و این، حوزه معنایی را از هم جدا می کند؛ یعنی آرایش ذهنی به هیچ وجه آن چیزی نیست که در فرهنگ می­بینیم. در فرهنگ، اساس کار، الفباست ولی در ذهن، واژه­ ها الفبایی نیستند، بلکه بسته به مشترکاتشان، حوزه­ های معنایی تشکیل می دهند. مثلا «سفته» در فرهنگ در حرف سین و «بانك» در حرف «ب» می­ آید ولی باید توجه داشته باشیم که ذهن ما به این صورت کار نمی­ کند؛ آرایش واژگان در ذهن با آرایش واژه­ ها در فرهنگ فرق می­کند.

 

2. فرق فرهنگ یک‌زبانه و دوزبانه:

 

فرهنگ یك زبانه را باید تعریف نگاری و فرهنگ دوزبانه را باید معادل گذاری کنیم. مثلا اگر داشته باشیم « بهمن: توده سنگین برف که از سینه کوه کنده می­شود و به زیر می­ افتد، این شیوه­ ای است برای فرهنگ یك زبانه. اما برای فرهنگ دوزبانه نباید این کار را بکنیم. در فرهنگ دوزبانه فارسی انگلیسی باید بنویسیم: «بهمن: avalanche» یا برعکس، در فرهنگ فارسی- انگلیسی اگر به لغت avalanche برسیم، نباید بگوییم فارسی­ اش می­ شود «توده سنگین برف...».

بسیاری از فرهنگ­ های دوزبانه چون از فرهنگ­ های یك زبانه ترجمه شده ­اند، تعریف کلمه را از انگلیسی، آلمانی یا زبان­ های دیگر به فارسی ترجمه کرده­ اند. بنابراین، در فرهنگ­ های یك زبانه واژه تعریف می­ شود ولی در فرهنگ­ های دوزبانه باید معادل لغت را در زبان دیگر پیدا کرد و آورد.

اگر ما فرهنگ فارسی (یك زبانه) می­ نویسیم باید چنین بنویسیم: بهمن: 1. توده سنگین برف که از کوه کنده می­ شود و به زیر می ­افتد. 2. یازدهمین ماه سال ایرانی. پس اساس فرهنگ­ های یك زبانه تعریف­ نگاری و اساس فرهنگ­ های دوزبانه معادل­ یابی است.

 

3.پیکره زبانی

 

یعنی این که شما مقدار زیادی از زبان را که به کار رفته است گردآوری و تحلیل کنید. این کار قبلا که وسایل الکترونیکی مثل رایانه و این­ جور چیزها در دسترس نبود، معمولا با فیش انجام می­شد. پیکره زبانی عبارت بود از مجموعه اطلاعات روی فیش­ ها که به اشکال مختلف بالا و پایین می­ کردند. این مجموعه امروز به صورت database است که ما به آن می­ گوییم «دادگان»، یعنی همان corpus (پیکره زبانی) که با شیوه­ های الکترونیکی در یك  سیستم کامپیوتری ضبط می­ شود و هر نوع اطلاعاتی که بخواهیم در دسترس می­ گذارد. امروز تقریبا یا تحقیقا، فرهنگ نویسی بدون استفاده از دادگان باعث خطا می­ شود و ما را به بیراهه می­ اندازد. یادم هست در انتشارات آگاه، وقتی شروع کردیم به کار بر اساس دادگان، تا زمان تهیه دادگان کارهایی را انجام دادیم و بعد که دادگان تهیه شد با آن مقایسه کردیم. ما دنبال معنی «اریکه» می­ گشتیم. دادگان صد و چند مورد به ما کاربرد اریکه داد. اما «اریکه» به تنهایی فقط دو بار و بیش از صد بار همراه با «قدرت» به کار رفته بود. ما اگر بخواهیم بر اساس واقعیات، فرهنگ بنویسیم باید «اریکه قدرت» را ضبط کنیم و بگوییم «اریکه» در معنای قدیم به معنی«تخت» است و آنچه امروز فراوان به کار می رود همایند «اریکه قدرت» است سه فرهنگ فارسی معین، فرهنگ فارسی امروز(تدوین غلامحسین صدری افشار و همکاران) و سخن که از دادگان استفاده نکرده­ اند فقط «اریکه» را دارند و هیچ­کدام از اینها «اریکه قدرت» را وارد نکرده­ اند؛ در حالی که این نادیده گرفتن واقعیتی است که در زبان جامعه می­گذرد و آنچه کاربران بیشتر به کار می ­برند «اریکه قدرت» است. «اریکه» را کسی به تنهایی به کار نمی­ برد.

حال اگر شما «اریکه» را در کتاب بنویسید باید «اریکه قدرت» را هم بیاورید. بنابراین اگر بخواهیم فرهنگی بر اساس میزان کاربرد بنویسیم، از نظر بسامد می ­توانیم «اریکه» را ننویسیم ولی «اریکه قدرت» را باید بنویسیم. یکی دیگر از مواردی که با دادگان مقایسه کردیم، کلمه «چهره» بود. معنی اول «چهره» یعنی «صورت» ، معنی دومش را پیش خودمان «یك شخصیت برجسته» مثلا «چهره ماندگار» پنداشته بودیم. ولی وقتی دادگان آمد و مقایسه کردیم، دیدیم که فقط معنی اول درست است و معنی دوم تقریبا اشتباه است. دو معنای دیگر هم بود که به آنها توجه نکرده بودیم. چرا معنی دوم اشتباه بود؟ ما وقتی میگوییم «چهره» یعنی «آدم خوب» به خاطر صفتی است که به دنبالش می آید برای اینکه «چهره ماندگار»، «چهره برجسته» همه یك صفت مثبت به دنبالشان می­ آید؛ صفت منفی هم می­ تواند بیاید مثل «چهره منفور». بنابراین معنی دوم که نوشته بودیم «یك شخصیت برجسته» فقط می شود «شخصیت»، چون برجسته بودن یا برجسته نبودنش بسته به صفتی است که به دنبالش می­ آید. بنابراین، اینجا از حد دادگان فراتر رفته بودیم، یعنی از خودمان مطلب اضافه کرده بودیم. در واقع معنی دوم را باید می ­نوشتیم «شخصیت» و نه «شخصیت برجسته». معنای سوم که از دادگان پیدا کردیم و اصلا به ذهن ما نیامده بود «وضعیت» بود. در جمله «جنگ چهره شهر را عوض کرده بود»، «چهره» دیگر به معنی «صورت» و «شخصیت» نیست بلکه به معنی شکل ظاهر (appearance) است. مثال دیگری که فکر می­کنم فقط یك نمونه از آن پیدا شده بود به معنی «نقاشی» است: «چهره سیاه قلم پدرش را روی بخاری گذاشته بود». این مثال­ ها را برای این گفتم که اگر دادگان نباشد و ما بخواهیم فقط از حافظه­ مان کمك بگیریم چقدر ممکن است دچار لغزش بشویم، این­ها مثال­ هایی بود که فکر کردم شاید راهگشا باشد.اما فکر نکنید که همه تعریف­ ها به این سادگی است که من اینجا در مورد «بهمن» گفتم. ما برای تعریف کردن مستقیما با عالم بیرون تماس نداریم. مفاهیمی را تعریف می­کنیم که در ذهنمان است، و این مسئله بسیار مهمی است؛ یعنی آنچه ما در ذهن داریم انتزاعی است از واقعیت­ های دنیای بیرون. یك مثال می­زنم که ببینید تعریف چقدر مشکل است. فرض کنید که می خواهید «میز» را تعریف کنید. میز یکی از واژه ­های بسیار ساده است، برای اینکه در عالم بیرون مابه­ ازایی دارد. میز چند تا پایه باید داشته باشد؟ ممکن است سه تا، چهار تا، شش تا و حتی یکی داشته باشد؛ پس پایه اش را نمی­ توان ملاک قرار داد. جنسش باید چه باشد؟ پلاستیك؟ چوب؟ آهن؟ رنگش چه جور باید باشد؟ اصلا مهم نیست. شکلش باید چگونه باشد؟ باید مستطیل، مربع یا گرد باشد؟ چگونه باید آن را تعریف کرد؟ نه پایه، نه جنس، نه رنگ و نه شکلش را می­شود ملاک قرار داد. ما می­ مانیم با یك امر بسیار انتزاعی که چیزی در این حد است: وسیله­ ای با سطحی صاف برای گذاشتن اشیا روی آن. هر قدر ما از این فراتر برویم دیگر وارد چیزی می ­شویم که ممکن است تعریف­ مان نقض شود. این تعریف به پایه دار، سطح صاف و گذاشتن چیزی روی آن اشاره می کند که سه تا چیز است با همدیگر.

این تعریف با عالم واقع بسیار اختلاف دارد و به همین دلیل می گوییم حتی میز را هم، که در دنیای بیرون وجود فیزیکی دارد، به سادگی نمی ­توانیم تعریف کنیم. فکر نکنید که فقط «میز» است؛ «سیب» را در نظر بگیرید. سیب چه رنگی باید باشد؟ می­تواند سرخ، سبز یا زرد باشد. مزه­ اش چه­ جوری باید باشد؟ شیرین یا ترش؟ بنابراین آنجا هم همین مشکل وجود دارد. حالا این­ ها مربوط به چیزهایی است که در دنیای بیرون واقعیت دارند. حال اگر بخواهیم «اعتماد»، «اطمینان» و «همت» را تعریف کنیم و بعد تازه تعریف­ ها طوری باشد که فرق میان «اعتماد» و «اطمینان» مشخص بشود، کار بسیار مشکل می­شود و به این آسانی سامان نمی­ گیرد.

4.ساخت،کارکرد،فایده:

 

بعضی از تعریف­ هایی که می­ کنیم ممکن است بر اساس «ساخت»، «کارکرد» یا «فایده» و یا آمیزه ای از هر سه باشد. مثال «چراغ راهنمایی» را در نظر بگیرید. ساخت آن عبارت است از میله­ ای آهنی که سه چراغ به آن متصل شده و رنگ چراغ­ ها از بالا به پایین قرمز، زرد و سبز است. این چراغ راهنمایی چه­ طوری کار می کند؟ چراغ اول قرمز و به این معنا است که ماشین ها نباید بیایند؛ بعد سبز روشن می شود. سبز به این معنا است که ماشین ها می­ توانند بروند؛ بعد از سبز، زرد روشن می ­شود. زرد به این معنی است که مواظب باشید ظرف دو سه ثانیه دیگر چراغ قرمز می شود و بعد دوباره تکرار می­ شود. قرمز، سبز، زرد... این کارکرد «چراغ راهنمایی» است. فایده اش این است که ماشین ها به هم نخورند. این چراغ ها را سر چهارراه می­ گذارند. ببینید یك چیزی را می توان از سه دید «ساخت»، «کارکرد»، «فایده» تجزیه و تحلیل کرد. یکی از تعریف­ هایی که از زبان شده این است: «زبان دستگاهی است مرکب از علائم آوایی قرار دادی که برای ایجاد ارتباط در جامعه به کار می­رود». در این تعریف از «ساخت» و «فایده» استفاده شده است. در تعریف میز هم از «ساخت» و «فایده» استفاده شد. بنابراین می توان در تعریف از «ساخت»، «کارکرد» یا «فایده» یا تلفیقی از هر سه استفاده کرد. ادامه دارد ....

بر گرفته از مجله فرهنگی هنری بخارا
شماره 93 - 1392



تاریخ تهیه: ۱۳۹۲/۰۶/۲۶